حضرت رقیه س

 

ا.ین صحنه ها را پیش از این یکبار دیدم

من هر چه می بینم به خواب انگار دیدم

شکر خدا اکنون درون تشت هستی

بر روی نی بودی تو را هر بار دیدم

بابا خودت گفتی شبیه مادرم باش

من مثل زهرا مادرت آزار دیدم

یک لحظه یادم رفت اسم من رقیه است

سیلی که خوردم عمه را هم تار دیدم

احساس کردم صورتم آتش گرفته است

خود را میان یک در ودیوار دیدم

مجموع درد خارها بر من اثر کرد

من زیر پایم زخم یک مسمار دیدم

سوغات مکه توی گوشم بود بردند

کوفه همان را داخل بازار دیدم 

 

شاعر: کاظم بهمنی

بابا  بیا  که  خــواب  به  چشمم  نمی رود

یک  لحـظـه  از  نگاه  تو  یـــادم   نمی رود

 

شد گیــسویم سفید به  ما هم سری بزن

از  خانه ی  یزید  به  ما  هـــم  سری  بزن

 

تا  زنده ام  به  دور  تو  می گــردم   ای پدر

بایـد  تو  را  به  دسـت  می آوردم   ای پدر

 

اینجا  کسی  بدون تو خوابش نبرده  است

اصلاً کسی نمانده که سیلی نخورده است

 

عــمه به  جای تــک تــک ما تازیــانه خورد

عـــمه  برای  تــک تـــک  ما  تازیــانه خورد

 

بابا  ببیـــن  که  زجــر چه آورده بر ســـرم

از  مــــن  نمانده  غــیر نفــسهای آخـــرم

 

جرمـــم فـــقط بـهانه ی بابا گرفـــتن است

افتــادن  ز ناقــه  خودش  پا گـــرفتن است

 

آنجا  که  مـن ز  ناقه  زمین  خوردم  ای  پدر

گـــر  مادرت  نــبود  که می مــردم  ای  پدر

 

ســـیلی دســت زجــر که پیدام کرده است

دور از عــــمو یک عالــــمه دعوام  کرده است

 

موی   مــرا   کشـــــید  ســرم  درد  می کند

از  آن  لگـــد  که   زد  کمـــرم   درد   می کند

 

رویـــم  شبـــیه  صورت  زهـــرا  کبــود   شد

مویـــم  ســفید  قبــل  ســفر  که نبـــود شد

(صابر خراساني)

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ساعت 10:48  توسط   |  نظر بدهید

حضرت رقیه س

قاسم نعمتی

دختر اگر یتیم شود پیر میشود

از زندگی بدون پدر سیر میشود

هم سن و سالها همه او رانشان دهند

دل نازک است دختر ودلگیر میشود

باشد شبیه مادر خود نافذالکلام

این شهرباصدای او،تسخیرمیشود

فریادهای یا ابتایش چو فاطمه

در سرزمین کفر چو تکبیر میشود

وقتی که گیسوان سری پنجه می خورد

هرتاب آن چوحلقه زنجیر میشود

اصلاً رقیه نه ؛به خدا مرد ؛بی هوا

با یک شتاب ضربه زمین گیرمیشود

هرگزکسی نگفت گلویش کبودشد

اینجاست روضه صاحب تصویر میشود

دشمن به او نگاه خریدار می کند

خوب شاهزاده بوده و تحقیر میشود

فرزندخارجیست کفن احتیاج نیست

خون از شکاف زخم سرازیرمیشود

پایش به سوی قبله کشید و به نازگفت:

امشب اگر نیایی پدر دیر میشود

تازه به زخم های کف پاش می رسیم

 

حضرت رقیه(س)


از دشت پربلا و مکانش که بگذریم

از ظهر داغ و بحث زمانش که بگذریم

یک راست می رسیم به طفل سه ساله ای

از انحنای قد کمانش که بگذریم

از گم شدن میان بیابان کربلا

یا از به لب رسیدن جانش که بگذریم

 

ادامه نوشته

هنگام رفتن تو چه لشگر شلوغ شد

شهادت حضرت رقيه سلام الله عليها

هنگام رفتن تو چه لشگر شلوغ شد

شاید برای غارت پیکر شلوغ شد

اینها برای قتل عمو نقشه داشتند

گودال تو چرا دوبرابر شلوغ شد

ادامه نوشته

گفتم تویی بابای خوب و مهربان، زد

 شهادت حضرت رقیه(س)  

گفتم تویی بابای خوب و مهربان، زد

گفتم من چیزی نگفتم، بی امان زد

 

تاریک بود چشمم جایی را نمی دید

تا دید تنهایم، رسید و ناگهان زد

 

تا دستهای کوچکم روی سرم بود

ادامه نوشته

می زدند این بی حیاها عمه ام را بیشتر

 شهادت حضرت رقیه(س)

 

درد دارم ای پدر در قسمت پا بیشتر

چون اثر کرده به پایم خار صحرا بیشتر

 

گرچه گل انداخته رویم ز سیلی ها ولی

بر تنم انداخته شلاق ها جا بیشتر

 

بارها از ناقه ها افتاده ام با سر ولی

قامت من ای پدر شد ار کمر تا بیشتر

 

ادامه نوشته

 شهادت حضرت رقیه

گلویم زخم شد بابا تو را از بس صدا کردم

اگرچه لِه شدم اما نمازم را ادا کردم

 

به تو گفتم که میخواهم شبیه مادرت باشم

از این رو پهلویم را با کتک ها آشنا کردم

 

چرا رفتی سر نیزه مگر آغوش من جا نیست

شبی در خواب دیدم که تو را از نی جدا کردم

 

ادامه نوشته

اينجا بهانه های زدن جور می شوند

حضرت رقيه سلام  الله عليها

اينجا بهانه های زدن جور می شوند

کافی ست زیر لب پدرت را صدا کنی

کافی ست یک دو بار بگویی گرسنه ام

یا ناله ای به خاطر زنجیرِ پا کنی

**

اصلاً نه ، بی بهانه زدن عادت همه ست

حرف گرسنگی نزدم باز هم زدند

دیدم که بر لبان تو می خورد پشت هم

چوب تری که قبل لبت بر سرم زدند

 

ادامه نوشته

لب بسته است ، بی رمق و خسته،

لب بسته است ، بی رمق و خسته، بی شکیب

لبریز اشک و آه ولی ، فاطمي ، نجیب

 

دنیای شيون است، سکوت دمادمش

باران روضه است همین اشک نم نمش

 

زهرائی است ، شکوه ز غمها نمی‌کند

جز آرزوی دیدن بابا نمی‌کند

 

حرفی نمی زند ز کبودی پیکرش

از سنگ های کینه و گل های معجرش

ادامه نوشته

حضرت رقیه سلا م الله عليها

شعر از :آقاي رستگار(دامت توفیقاته)

نم نمک کوچه خیس باران شد
دست در دست من قدم میزد
شیطنتهای کودکانه ی او
خلوت کوچه را به هم میزد

سوز سرما براش بازی بود
نفسش را مدام «ها» میکرد
چاله ای را پر آب تا می دید
دستهای مرا رها می کرد

یادم آمد یکی دو هفته ی قبل
ناگهان گوشواره اش گم شد
مثل ابر بهار می بارید
مثل دریای پر تلاطم شد

شادی امشبش دلیلی داشت
صاحب گوشوار نو شده بود
کارش از صبح تا همین حالا
جست و خیز و بدو بدو شده بود

پرچم خیمه تا نمایان شد
بی امان می دوید و بر می گشت
مادرش گفت او چه شیطان است
وای اگر دخترت پسر می گشت

روضه خوان روی پله ی منبر
رفت تا عرش را نظاره کند
رفت تا چشم گریه کن ها را
غرق دریائی از ستاره کند

دختر من عرو سک خود را
بین آغوش خود گذاشته بود
مات و مبهوت روضه خوان شده بود
دست بر گوش خود گذاشته بود

مجلس آن شب تمام شد اما
گریه شد رزق و آب و دانه ی ما
دخترم روضه را بغل کردُ
با خود آورد سمت خانه ی ما

عصر فردا که می رسم خانه
مادرش بغض کرده می گوید
تو بیا و جوابگویش باش
پاسخ صد سوال می جوید

دختر چار ساله – فاطمه ام –
گفت : بابا خرابه یعنی چی ؟
این که آقای روضه خوان می گفت
دل زینب کبابه یعنی چی ؟

راست میگفت گوش را کندند
زینت گوش را در آوردند
راست میگفت جای شام آن شب
توی ظرف طلا سر آوردند

هی سوال و سوال پشت سوال
پاسخ من برای او اشک است
دل او خون از این مصیبتها
دل در خون دوای او اشک است

رفت و آمد برای خیمه ی خود
چادر از کیف مادر آورده
دخترم گوشواره هایش را
از دو گوش خودش دراورده