شهادت امام هادی ع

ای دائم از خدا و نبییّن تو را، سلام
وی روی عالمی به حریم تو صبح و شام
ابن‌الرّضای دومی و چارمین علی
جدّ امام منتظرّی و دهم امام
مهر جهانفروز سپهر هدایتی
هادی است کنیه‌ات، بتو و کنیه‌ات سلام
صحن تو در جلال و شرف، مسجدالرسول
کوی تو قبلۀ حرم مسجدالحرام
داری زمام عرش به انگشت و نی عجیب
گر شد بزیر دست تو، شیر درنده رام
وصف تو می‌کنند نبییّن به افتخار
نام تو می‌برند امامان به احترام
هستی زوال گیرد و بذل تو بی‌زوال
عالم تمام گردد و مدح تو ناتمام
در آسمان قیامت کبری بپا شود
چون از زمین به عزم عبادت کنی قیام
هرگز نخواستیم می از ساغر بهشت
کز کوثر ولای تو ما را پُر است جام
ای باب عسکری پسر حضرت جواد
ای نور چشم فاطمه و سیّد انام
ما آروزی سامره داریم رحمتی
تا خاک زائر تو ببوسیم گام گام
ما با محبت تو، نمودیم افتخار
ما از ولایت تو، گرفتیم انسجام
هر کس که غیر مدح شما خاندان کند
پیوسته گنگ در سخن و لال در کلام
هر ثروتی سوای عطای شماست فقر
هر پخته‌ای بدون ولای شماست خام
هر کس نداشت رشتۀ مهر تو را بدست
شیطان به پای مانده ز راهش نهاده دام
دردا که چرخ بر تو جفا کرد روز و شب
آوخ که خصم خون به دلت کرد صبح و شام
دشمن تو را به زور به بزم شراب برد
کرد از تو و رسول خدا هتک احترام
آنجا بتو تعارف جام شراب کرد
ریزد خدا حمیم جهنّم و را بکام
بزم می و ولّی خدا آه آه آه
ای کاش می‌گسست فلک را زهم نظام
خاموش شد صدای دعایت، ولی به زهر
ای آنکه یافت دین خدا از دمت قوام
داغ تو شعله بر جگر شیعیان زند
تا مهدیت بیاید و بستاند انتقام
از غربتت و یا جگر پاره‌پاره‌ات
یا زخم بی‌شمار دلت، گوید از کدام؟
گریم به یاد جدّ غریبت که رأس او
گه ماه کوفه بود و گهی آفتاب شام
گه دوخت نیزه سینه و پشت ورا به هم
گه ریخت سنگ بر سر او از فراز بام
بـر روی پـاک تو به تن چاک‌چاک او
«میثم» هماره می‌کند از جان و دل سلام

مقتل امام هادی ع

هنگامى كه بدخواهان در نزد متوكل، از امام هادى‏علیه السلام سعایت و بدگویى كرده و گفتند: در منزل او سلاح و نوشته‏ها و اشیاى دیگرى است كه از طرف شیعیان به وى رسیده و او قصد قیام بر ضد دولت تو را دارد، متوكل گروهى را به منزل آن حضرت فرستاد، آنان شبانه به خانه امام‏ علیه السلام هجوم بردند، ولى چیزى به دست نیاوردند، آنها دیدند كه حضرت تنها در اطاقى دربسته نشسته و در حالى كه جامه پشمین بر تن دارد و بر زمین خاكى روى شن و ماسه نشسته، به عبادت خدا و تلاوت قرآن مشغول است. امام را با همان حال دستگیر كرده و نزد متوكل بردند و به او گزارش دادند كه در خانه‏اش چیزى نیافتیم و او را رو به قبله دیدیم كه قرآن مى‏خواند. متوكل چون امام را دید، از عظمت و هیبت امام بى‏اختیار ایشان را احترام نموده و در كنار خود نشانید و با كمال گستاخى جام شرابى را كه در دست داشت‏به امام علیه السلام تعارف نمود. امام سوگند یاد كرده و فرمود: «گوشت و خون من با چنین چیزى آمیخته نشده است، مرا معاف دار!» متوكل حضرت را معاف نمود و گفت: شعرى بخوان! حضرت فرمود: «من شعر كم مى‏خوانم‏». متوكل گفت: «باید بخوانى!» امام هادى علیه السلام آن گاه كه اصرار وى را دید اشعارى را قرائت نمود كه تمام اهل مجلس متاثر شده و به گریه افتادند و بزم شراب و عیش به سوگ و عزا تبدیل شده و آنان جامهاى شراب را بر زمین كوبیدند. اشعار امام چنین بود:

بَاتُوا عَلَى قُلَلِ الْأَجْبَالِ تَحْرُسُهُمْ            غُلْبُ الرِّجَالِ فَلَمْ تَنْفَعْهُمُ الْقُلَلُ‏

[گردنكشان] بر قله كوهساران شب را به روز آوردند در حالى كه مردان نیرومند از آنان پاسدارى مى‏كردند، ولى قله‏ها نتوانستند آنان را از خطر مرگ برهانند.

                       

وَ اسْتَنْزَلُوا بَعْدَ عِزٍّ مِنْ مَعَاقِلِهِمْ            وَ اسْكِنُوا حُفَراً یَا بِئْسَمَا نَزَلُوا

آنان پس از مدتها عزت از جایگاه‏هاى امن به زیر كشیده شدند و در گودال‏ها جایشان دادند. چه منزل و آرامگاه ناپسندى!

نَادَاهُمْ صَارِخٌ مِنْ بَعْدِ دَفْنِهِمْ            أَیْنَ الْأَسَاوِرُ وَ التِّیجَانُ وَ الْحُلَلُ‏

پس از آن كه به خاك سپرده شدند، فریادگرى فریاد برآورد: كجاست آن دست‏بندها، تاجها و لباسهاى فاخر؟

أَیْنَ الْوُجُوهُ الَّتِی كَانَتْ مُنْعِمَةً            مِنْ دُونِهَا تُضْرَبُ الْأَسْتَارُ وَ الْكِلَلُ‏

كجاست آن چهره‏هاى در ناز كه به احترامشان پرده‏ها مى‏آویختند؟

فَأَفْصَحَ الْقَبْرُ عَنْهُمْ حِینَ سَاءَلَهُمْ            تِلْكَ الْوُجُوهُ عَلَیْهَا الدُّودُ تَقْتَتِلُ‏

گور به جاى آنان پاسخ داد: اكنون كرمها بر سر خوردن آن چهره‏ها با هم مى‏ستیزند!

قَدْ طَالَ مَا أَكَلُوا دَهْراً وَ قَدْ شَرِبُوا            وَ أَصْبَحُوا الْیَوْمَ بَعْدَ الْأَكْلِ قَدْ أُكِلُوا

آنان مدت درازى در دنیا خوردند و آشامیدند ولى بعد از خوردن طولانى، خود خورده شدند!

پس از خواندن این اشعار متوکل و هر که در مجلس بود گریتند تا انجا که اشک محاسن متوکل را تر کرد. سپس چهار هزار دینار به امام هادی(ع) داد و ایشان را با احترام روانه منزل کرد.

کراجکب در کنز الفوائد نقل کرده که متوکل (پس از شنیدن این اشعار) جام شرابش را بر زمین کوفت و در آن روز عیششان منقّض گردید.

متن عربی روایت:

أَقُولُ قَالَ الْمَسْعُودِیُّ فِی مُرُوجِ الذَّهَبِ، سُعِیَ إِلَى الْمُتَوَكِّلِ بِعَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْجَوَادِ ع أَنَّ فِی مَنْزِلِهِ كُتُباً وَ سِلَاحاً مِنْ شِیعَتِهِ مِنْ أَهْلِ قُمَّ وَ أَنَّهُ عَازِمٌ عَلَى الْوُثُوبِ بِالدَّوْلَةِ فَبَعَثَ إِلَیْهِ جَمَاعَةً مِنَ الْأَتْرَاكِ فَهَجَمُوا دَارَهُ لَیْلًا فَلَمْ یَجِدُوا فِیهَا شَیْئاً وَ وَجَدُوهُ فِی بَیْتٍ مُغْلَقٍ عَلَیْهِ وَ عَلَیْهِ مِدْرَعَةٌ مِنْ صُوفٍ وَ هُوَ جَالِسٌ عَلَى الرَّمْلِ وَ الْحَصَى وَ هُوَ مُتَوَجِّهٌ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى یَتْلُو آیَاتٍ مِنَ الْقُرْآنِ فَحُمِلَ عَلَى حَالِهِ تِلْكَ إِلَى الْمُتَوَكِّلِ وَ قَالُوا لَهُ لَمْ نَجِدْ فِی بَیْتِهِ شَیْئاً وَ وَجَدْنَاهُ یَقْرَأُ الْقُرْآنَ مُسْتَقْبِلَ الْقِبْلَةِ وَ كَانَ الْمُتَوَكِّلُ جَالِساً فِی مَجْلِسِ الشُّرْبِ فَدَخَلَ عَلَیْهِ وَ الْكَأْسُ فِی یَدِ الْمُتَوَكِّلِ فَلَمَّا رَآهُ هَابَهُ وَ عَظَّمَهُ وَ أَجْلَسَهُ إِلَى جَانِبِهِ وَ نَاوَلَهُ الْكَأْسَ الَّتِی كَانَتْ فِی یَدِهِ فَقَالَ وَ اللَّهِ مَا یُخَامِرُ لَحْمِی وَ دَمِی قَطُّ فَأَعْفِنِی فَأَعْفَاهُ فَقَالَ أَنْشِدْنِی شِعْراً فَقَالَ ع إِنِّی قَلِیلُ الرِّوَایَةِ لِلشِّعْرِ فَقَالَ لَا بُدَّ فَأَنْشَدَهُ ع وَ هُوَ جَالِسٌ عِنْدَهُ ....

قَالَ فَبَكَى الْمُتَوَكِّلُ حَتَّى بَلَّتْ لِحْیَتَهُ دُمُوعُ عَیْنَیْهِ وَ بَكَى الْحَاضِرُونَ وَ دَفَعَ إِلَى عَلِیٍّ ع أَرْبَعَةَ آلَافِ دِینَارٍ ثُمَّ رَدَّهُ إِلَى مَنْزِلِهِ مُكَرَّماً .

 أَقُولُ رَوَى الْكَرَاجُكِیُّ فِی كَنْزِ الْفَوَائِدِ، وَ قَالَ فَضَرَبَ الْمُتَوَكِّلُ بِالْكَأْسِ‏الْأَرْضَ وَ تَنَغَّصَ عَیْشُهُ فِی ذَلِكَ الْیَوْمِ.(1)

اما دلها بسوزد...

راوى گوید: بعد از آن ، سر نازنین امام حسین علیه السّلام را با زنان و كودكان آن امام مبین ، به مجلس یزید بى دین بردند به هیئتى كه همه ایشان را به یك ریسمان بسته بودند... در این بین یزید لعین چوب خیزران طلبید مكرر با آن چوب به دندان مبارك فرزند رسول الله صلى الله علیه و آله مى زد.

متن عربی:

قَالَ الرّاوى : ثُمَّ اءُدْخِلَ ثَقَلُ الْحُسَیْنِ ع وَ نِساؤُهُ وَ مَنْ تَخَلَّفَ مِنْ اءَهْلِهِ عَلى یَزیدَ، وَ هُمْ مُقَرَّنُونَ فى الْحِبالِ... قالَ: ثُمَّ دَعا یَزیدُ بِقَضیبِ خَیْزُرانَ، فَجَعَلَ یَنْكُتْ بِهِ ثَنَایَا الْحُسَیْنِ ع(2) .

منبع:

1.      مروج الذهب مسعودی-کنز الفوائد-بحارالأنوار ج : 50 ص : 213

2.       لهوف ابن طاووس- المسلك الثالث فى الاُمُورِ الْمُتَاءَخَّرَةِ عَنْ قَتْلِهِ ع وَ هِىَ تَمامُ ما اءَشَرْنا اِلَیْهِ

کرامت امام هادی ع

قطب الدین راوندی آن مردی که در رجال، مقامات او روشن است و قبر او در قم مزار
اهل فضل است، او این قضیه را نقل می‌کند: یکی از حجّاب متوکل عباسی که از اسرار آن
دستگاه خبردار است، گفت: متوکل تصمیم گرفت که روز سلام، خودش سواره، امام دهم در
رکابش پیاده، بیرون برود. وزیر گفت: این کار، بسیار گران بر تو تمام می‌شود، کاری
کن که نیت تو بر مردم آشکار نشود. گفت: چه بکنم؟ گفت: اعلان کن که همه -بدون
استثناء- از اشراف، اعیان، قوّاد جیش، امراء بلاد همه پیاده بیایند تا علی بن محمد
هم در آن‌ها، مقصد اصلی تو به این وسیله مخفی بشود؛ چون وقتی با جمع بود، کسی
متوجه نیت تو نخواهد شد. قبول کرد و اعلان شد.

فردا همه بیرون آمدند، آن متوکل و آن سامره‌ی آن روز و آن منویه و آن حشمت ظاهری.
امام دهم هم در میان جمعیت بیرون آمد. تا مقصد او حاصل شد و جمع متفرق شد و امام
برگشت به خانه. این حاجب متوکل می‌گوید: وقتی نشست در دهلیز خانه، من دیدم عرق بر
جبینش نشسته، مندیلی آوردم و عرق آن جبین را گرفتم، همین اندازه، حالا ببین آخر چه
می‌شود، وقت عرق را از جبین گرفتم، به آن حضرت گفتم: متوکل نیت بدی نداشت نسبت به
شما. تا این کلمه را گفتم یک جمله گفت: فرمود:تمتعوا في دارکم ثلاثة أیام؛ سه روز
از این زندگی تمتع کنید، ذلک وعد غیر مکذوب؛ این وعده خلاف ندارد. این جمله را
گفت، برخواست به اندرون رفت، من هم بیرون آمدم. معلمی داشتم شیعی مذهب؛ چون من از
درباریان متوکل بودم، با او مزاح می‌کردم و او را رافضی می‌خواندم. وقتی آمدم،
گفتم: ای رافضی! امام تو همچو جمله‌ای گفت. گفت: تو خودت از او این جمله را شنیدی
تمتعوا في دارکم ثلاثة أیام، گفت: چون من حق این صحبت را با تو دارم، به تو سفارش
می‌کنم الآن برو هرچه اموال داری جمع کن، پراکنده کن، خودت هم از خانه دیگر بیرون
نیا. تا این کلمه را گفت، گفتم: چرا؟ گفت: روز سوم متوکل بر می‌افتد. تا این کلمه
را گفت، من بر او پرخاش کردم، او را از خانه بیرون کردم، بعد در فکر فرو رفتم که
احتیاط طریق نجات است. رفتم همه‌ی اموالم را جمع کردم، در اقوامم پراکنده کردم، در
خانه هم خودم ماندم و یک حصیر. بودم در آن خانه . شب چهارم به دست پسر پدر کشته
شد. فقطع دابر القوم الذین ظلموا والحمد لله رب العالمین

تمتعوا في دارکم ثلاثة أیام، یک آیه خواند، این اراده‌ی متصل به اراده‌ی خدا،
عالمی را به یک نفس زیر و رو می‌کند. عمده این است: این مرد که از حجاب متوکل بود،
بعد آمد به خانه‌ی آن حضرت، زانو به زمین زد، نشان تشیع و ایمان به ائمه‌ی معصومین
را بر سینه‌ی خود نصب کرد. هم در دنیا امان یافت، هم در آخرت. از اسفل سافلین رسید
به اعلی علیین. چرا ؟ برای این که یک آن، با آن مندیل عرق از این جبین گرفت. اثر
این عمل این شد.

کرامت امام هادی ع

 بسم الله الرحمن الرحیم

یکی از جملات امام هادی علیه السلام در زیارت جامعه کبیره این است . و أمره الیکم(امر خدا به سوی شماست.

وأمرهُ إلیکم، امر او بسوی شماست ، امر چیست؟ وأمرهُ إلیکم، إِنَّمَا..
إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ ، آن
امر، نزد امام دهم است.

قطب الدین راوندی ، عَلَم اَلاعلام ، مُعظّم عِندَ العامة و الخاصّه نقل می کند.
مختصر این است:

متوکّل از هندوستان یک شعبده باز را احضار کرد. چون هند مرکز علوم غریبه بود ، آیا
چه خبر است که این جور بیچاره می شود؛ از هندوستان ، آن هم با آن قدرت، با آن ثروت
، مهمترین فنّان علوم غریبه را به سامره می آورد. بعد با او قرار می گذارد: من از
تو یک مطلب می خواهم ، خزینه هم باز شده ، آن مطلب این است که علی بن محمد را پیش
مردم خجل کنی .

این فحل هندی گفت: مجلسی بیارا، سفره ای بینداز ، بر سر آن سفره گرده های نان
بگذار ، او را هم بیاور ، مرا پهلوی او بنشان . تمام زُعمای قوم، رجال حکومت عباسی
، همه جمع . خاقان، علما، وزرا . مجلس آراسته شد، سفره انداخت، دستور مشعبد را
اجرا کرد ؛ امام را پهلوی او نشاند. بعد که هنگام غذا شد دست دراز کرد به گرده
نان، نان پرید. قدرت، این قدر بود. به گرده نان دوم دست دراز کرد، نان پرید. به
گرده نان سوم دست دراز کرد، نان پرید . نص کلام قطب از حاجب متوکل این است:
فتضاحکی القوم ، مقصد حاصل شد. فتضاحک القوم؛ همه قوم به خنده افتادند که این جور
امام دهم منفعل شد. در این هنگام وأمره إلیکم، صبر کرد او تمام هنر را نشان بدهد،
بعد که همه نشان داده شد ، نوبت رسید به تمسخر قوم، متوکّل تکیه داده بود به
متکأی، بر آن تکیه گاه یک نقش شیر بود. دست گذاشت روی همان نقش. یک کلمه گفت:
خُذهُ ، بگیر او را ، یک مرتبه شیر پرید. مجلسی نماند. بلعید مشعبد را، آمد مقابل
حضرت، اشاره کرد، برگشت به متکأ .

کاری کرد که موسی بن عمران نکرد. موسی عصا را انداخت، سحر سحره را بلعید اما عصا
جسم بود ، حجم داشت ، ابعاد ثلاثه داشته ، قدرت الهی را که نشان داد، موسی و عیسی
و همه باید تماشا کنند. نقش و رنگ و... آن هم نقش پرده ، خورد این بدن را ، برگشت
به همان جا ، باز شد نقش ، یعنی چه؟ یعنی کلید وجود و عدم ، در دست علی بن محمد
است . این است: وأمره إلیکم وأمره إلیکم ؛ إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ
شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ .



کرامات امام هادی ع

بسم الله الرحمن الرحیم: 

اگر نظری کند، به یک کلمه عالم را به هم می زند. قطب الدین راوندی علم الأعلام نقل می‌کند از ابوهاشم جعفری. گفت: گفتم: یا بن رسول الله! من ساکن بغدادم. شما در سرّ من رأی اید. من اگر بخواهم بیایم به زیارت تو ، برگردم به خانه خودم، چهار روز طول می کشد. چه بکنم با این شوق دیدار، با این تن ضعیف، با این مرکب ناتوان؟ وقتی دید به نیت صادق این مشتاق عاشق این جور حرف می زند، یک جمله گفت ، آن جمله این است: بارالها! قوت بده به این مرد و به مرکبش. این جمله را گفت. به مجرد گفتن این جمله نماز صبح را در بغداد می خواند، نماز ظهر را در سامره به امام دهم اقتدا می‌کرد، عصر هم در خانه خودش در بغداد بود. به یک جمله: اللهم قوه و قو برذونه.
گفت: یک روز از سامره بیرون آمدیم. روی ریگ‌های بیابان نشست، من هم مقابلش نشستم. عرض کردم: یا بن رسول الله! تنگدستم، چه بکنم؟ تا این جمله را گفتم دست دراز کرد، فرمود: دامنت را بگیر. یک مشت ریگ برداشت تو دامنم ریخت، دامن را جمع کردم. بعد فرمود: به کسی نگویی. حرکت کردم همین که جدا شدم دامن را باز کردم، دیدم برق طلای احمر چشم ها را خیره می‌کند. رفتم زرگری را پیدا کردم، گفتم: این‌ها را برای من سبیکه ی طلا بکن . تا گرفت بهتش زد گفت: در روزگار همچو طلایی هرگز ندیدم. دستش این، زبانش آن.
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد نکن
که خواجه خود روش بنده پروری داند.

امام هادی ع

ای مسیحای سامرا هادی
آفتاب مسیر ما هادی

علی بن محمد بن علی
نوه ی اول رضا هادی

نیست جز دامن کرامت تو
پرده? خانه? خدا هادی

ذکر هر چهارشنبه ام این است
یا رضا یا جواد یا هادی

به ملک هم نمی دهم هرگز
گریه? زائر تو را هادی

یک شبی را کنار ما ماندی
سر سجاده جامعه خواندی 


تو دعا را معرفی کردی
مرتضی را معرفی کردی

با فراز زیارت سبزت
راه ما را معرفی کردی

مرتضی و حسین و فاطمه و
مجتبی را معرفی کردی

نه فقط اهل بیت را بلکه
تو خدا را معرفی کردی

سامرایت غریب بود اما
کربلا را معرفی کردی

با تو ما مرتضی شناس شدیم
تا قیامت خدا شناس شدیم


ریشه های محبت ما تو
مزرعه های سبز دنیا تو

خواهش سرزمین پائین من
اشتیاق بهشت بالا تو

گاه ابلیس می شوم بی تو
گاه جبریل می شوم با تو

من نمی دانم این که من دارم
به تو نزدیک می شوم یا تو

چه کسی از مسیر گمراهی
داده ما را نجات؟... آقا تو

تو مرا با ولایتم کردی
آمدی و هدایتم کردی


دل من در کفت اسیر بود
به دخیل تو مستجیر بود

گر شود ثروتم سلیمانی
باز هم بر درت فقیر بود

شکر حق می کنم صدای بلند
حضرت هادی ام امیر بود

آبرو خرج می کنی بس که
کرم سفره ات کثیر بود

شب میلاد تو به ذی الحجه
مطلع شوکت غدیر بود

ریشه ناب اعتقاد علی
پسر حضرت جواد علی


دوست دارم گدای تو باشم
سائل دست های تو باشم

مثل بال و پر کبوترها
دائماً در هوای تو باشم

دوست دارم که از زمان ازل
تا ابد خاک پای تو باشم

نیمه شب های ماه ذی الحجه
زائر سامرای تو باشم

یا دعای قنوت من باشی
یا قنوت دعای تو باشم

ما فقیریم سفره ای وا کن
سامرایی حواله ی ما کن


با تو این عقل ها بزرگ شدند
اعتقادات ما بزرگ شدند

پای دل های شیعیان آن قدر
گریه کردید تا بزرگ شدند

با نگاه تو با محبت تو
اِبن سکّیت ها بزرگ شدند

خوب شد بچه های هیئت ما
پای درس شما بزرگ شدند

بچه های قبیله ما با
کربلا کربلا بزرگ شدند

بی تو دل های ما بهار نداشت
مثل یک شاخه ای که بار نداشت
***علی اکبر لطیفیان***