ابراهيم مدتي در شهر حران اقامت داشت و با دختر عمه اش ساره ازدواج كرد. جز لوط وعده كمي به او ايمان نياوردند. نمرود هم مانع تبليغ و رسالت او مي‌شد و بر خلاف شعارهايي كه هميشه امثال نمرودها مي‌دهند، مبني بر آزادي بيان، ابراهيم را تبعيد كرد.

فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَقَالَ إِنِّي مُهَاجِرٌ إِلَى رَبِّي، آن گاه لوط به او ايمان آورد و ابراهيم گفت من به سوي پرودگار خود هجرت مي‌كنم (سوره عنكبوت آيه 26) رهسپار شام شد. دچار قحطي شد. ابراهيم به مصر رفت و از مصر به همراه ساره و هاجر كه كنيز ساره بود به فلسطين هجرت كرد. ابراهيم علاقه مند به فرزند بود دعا كرد خداوند به او فرزندي صالح عطا كند. لذا عرض كرد رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ (الصافات/100) ساره به ابراهیمپيشنهاد كرد كه با هاجر ازدواج كند و خداوند اسماعيل را به او عطا كرد َبَشَّرْنَاهُ بِغُلَامٍ حَلِيمٍ (الصافات/101) هاجر و ساره دچار مشكلاتي شدند. ابراهيم ماموريت يافت هاجر و اسماعيل را كه كودكي شير خوار بود به مكه ببرد. آنها را به سرزميني بي آب و علف و مخوف آورد و هاجر چندين بار از او پرسيد كه چرا ما را اينجا رها مي‌كني اما ابراهيم بر نگشت. در اين هنگام هاجر پرسيد آيا فرمان الهي است؟ ابراهيم فرمود آري.

هاجر گفت حال كه اين گونه است خداوند به ما توجه خواهد كرد و ما را رها نمي‌كند. در سوره ابراهيم در آيات 37 و 38 مي‌خوانيم ابراهيم در راه بازگشت دعا كرد و گفت خدايا خانواده ام را در اين سرزمين بي آب و علف نزد خانه تو سكني دادم تا نماز را بپا دارند دل‌‌هاي مردم را به سوي آنها ميل بده و از انواع ميوه ها آنها را روزي بده تا شكر گزار باشند. وقتي آب آشاميدني هاجر تمام شد و تشنگي بر او و فرزندش غالب شد در ميان كوه صفا و مروه به جستجوي آب پرداخت و 7 بار بين صفا و مروه دويد و به خاطر استقامت در اين راه و به خاطر اطاعت فرمان خداوند متعال و سختي هايي كه در آن بيابان بي آب و علف كشيد خداوند رحمت خود را نازل كرد و از زير پاي اسماعيل چشمه زمزم را جوشاند كه هنوز كه هنوز است مي‌جوشد و خشك نشده و مايه حيات و شفاء مي‌باشد.

و لذا اهل معرفت فرموده اند تو هم در راه اطاعت خداوند چند روزي سختي بكش تا چشمه‌‌هاي درونت بجوشد تا هم خود سيراب شوي و هم ديگران را سيراب كني و گرداگرد چشمه وجودت جمع گردند و سيراب شوند.