سبأ منطقه‌اي در يمن بود كه مركز بازرگاني مهمي بوده و بازرگانان آن به ثروت و ذخاير طلا مشهور بوده اند.

روزي سلميان از وضعيت هدهد جويا شد ولي او را نيافت. سليمان گفت چرا بي اجازه و بدون اطلاع من رفته است؟ و قرار شد كه متناسب با خطاي هد هد او را مجازات كند.

غيبت هدهد طولي نكشيد. هد هد بازگشت و گفت: از شهر سبا خبر صحيحي برايت آورده ام. در آنجا زني را ديدم كه بر مردم پادشاهي مي‌كرد آنها به جاي خدا خورشيد را مي‌پرستيدند و شيطان انها را فريفته و اعمالشان را برايشان زينت داده بود و آنها را از راه خدا منحرف كرده بود و خدايي را كه هر نهان را در آسمان ها و زمين به عرصه ظهور آورده نپرستيدند و خداوند بر آشكار و نهان شما آگاه است. خدايي كه جز او معبودي نيست، پروردگاري كه صاحب عرش با عظمت است.(و قدرتمندست)

سليمان گفت بايد ببينم راست مي‌گويي يا دروغ چون كه تصميم گيري درباره مردم آن كشور مسأله بزرگ و حياتي بود سليمان لازم ديد كه تحقيق كند و يقين پيدا كند. نامه‌اي با عنوان بسم الله الرحمن الرحيم و سپس اين عبارت- كه بر من برتري مجوئيد و مطيعانه به سوي من بيائيد- براي بلقيس ملكه سبا فرستاده.

بلقيس سران مملكت را جمع كرد و با آنها مشورت كردو از آنجا كه سليمان و قدرتش را مي‌شناخت و نيز لحن و متن نامه كه با نام خداوند بخشنده مهربان شروع شده بود دلالت بر الهي بودن سليمان داشت. تصميم گرفتند كه به گونه‌اي مسالمت آميز وارد گفتگوي با سليمان شوند لذا از پيشنهاد جنگ كه توسط سران مطرح شد استقبال نكرد و كاروان هديه‌اي را براي سليمان فرستاد و گفت اگر او پيامبر باشد به آن بي اعتنا خواهد بود و اگر اعتنا كند معلوم است كه مانند پادشاهان ديگر است. وقتي كاروان هدايا به نزد سليمان آمد سليمان آنها را بازگرداند و به نماينده ملكه گفت به زودي با لشكر بزرگ به سوي شما خواهم آمد.

خبر به گوش بلقيس رسيد و او به همراه سران مملكت به سمت سليمان حركت كردند. سليمان براي نشان دادن قدرت نبوت و نشانه‌‌ي پيامبري تصميم گرفت تخت بلقيس را كه بسيار بزرگ بود از سبا به اور شليم بياورد لذا به اطرافيان خود گفت چه كسي مي‌تواند اين كار را كند. 3 نفر اعلان آمادگي كردند. يكي ديوي قوي و درشت از جنيان كه گفت قبل از اينكه از جايت برخيزي تخت او را حاضر مي‌كنم و دومي مرد صالحي از ياران سليمان، كسي كه قسمتي از دانش كتاب را داشت او گفت آن را پيش از چشم بر هم زدني نزد تو مي‌آورم.

بالاخره تخت را حاضر كرد ند و به دستور سليمان تخت را ناشناس كردند و سليمان مي‌خواست هوش و درايت بلقيس را بيازمايد و بر طبق درايت او با او سخن بگويد. ملكه با ديدن تخت، تسليم شد و ايمان آورد و گفت پروردگارا من به خود ستم كردم و اينك با سليمان تسليم خداوند پروردگار جهانيان شدم. (نمل/ 20 – 40)