ای نا امید عرصه ی کرب و بلا دخیل
ای نا امید عرصه ی کرب و بلا دخیل
ای بادبان عرشه ی خون خدا دخیل
یک گوشه چشم مست تو عالم خراب کرد
قربان چشم تو قمر هل اتی دخیل
ما از ازل غلام ولای(صفا) تو بوده ایم
مولای اشک و آه، خدای وفا دخیل
برچشم و قامت و علم قائمت سلام
برآن دو دست گشته ز پیکر جدا دخیل
ای کاش یک سحر حرمت گرددم نصیب
دستم به روی سینه بگویم تو را دخیل
"لایق نبوده ام که کند دعوتم کسی"
رخصت، اگر چه سرزده آمد گدا دخیل
گرچه سیاه گشته و رانده شده ولی
دل باز تنگتان شده جان شما دخیل
از هر دری که بگویی جدا شدم
جز بارگاه ساقی دشت بلا دخیل
عمریست از برای شما گریه میکند
چشمی که بهر گریه گرفته شفا دخیل
الکن بود زبان و خیال و تصورم
تا گویم اندکی ز برایت ثنا دخیل
آن دم که برق تیغ تو ظاهر شود به خلق
از خصم جز فرار نماند بجا دخیل
هرگه گره خورد بهم آن ابروان تو
برخیزد از زمین و زمان این نوا دخیل
دست مرا بگیر تو را جان مادرت
مفهوم یا کریم و دم ربنا دخیل