تلنگر!!
یه روز یه بزرگ مرد ترک میره جبهه
بعد از یه مدت فرمانده میشه
یه روز بهش می گن داداشت شهید شده افتاده سمت عراقی ها اجازه بده بریم بیاریمش
جواب میده کدوم داداشم؟
اینجا همه داداش من هستن
اون بزرگ مردتا زنده بود جنگید و به داداش های شهیدش ملحق شد
اون بزرگ مرد کسی نبود جز مهدی باکری
..........................
به یه بزرگ مرد ترک گفتند کتابی بنویس
او برای تالیف آن کتاب حدود چهل سال تحقیق و مطالعه کرد و بیش از ده هزار کتاب را تمام خواند و به حدود صد هزار کتاب، مراجعه مکرر داشت
او برای یافتن منابع و کاوش در کتاب خانه های هند، ترکیه، ایران، عراق و ...، سفرهای متعدد انجام داد و بالاخره یک کتاب یازده جلدی نوشت
این بزرگ مرد کسی نبود جز علامه امینی و آن کتاب نیز همان الغدیر بود
.........................
یه روز یه بزرگ مرد داشته ذکر میگفته
در وسط ذکر هنوز تمام نشده بود که یک حوری بهشتی با جامی در دست از سمت راست او می آید و جام شراب بهشتی را تعارف میکند
اما چون ذکر هنوز تمام نشده بود ترکه به حوری اعتنا نمیکنه
حوری از سمت چپ میآید ولی بازهم ترکه اعتنا نمیکنه و حواسش را جمع ذکر حقتعالی میکند
تا اینکه حوری از نظر ناپدید میشه و ترکه بالاخره ذکر خدا را همانگونه که استادش گفته بود کامل میکنه
این بزرگ مرد کسی نبود جز علامه طباطبایی
برگرفته از وب لاگ تعجیل با اندکی تغییر