به ساحل شکافته ، پهلو گرفته بود                ماهی که از ادامه ی شب ، رو گرفته بود 

آرامشی عجیب در اندام سرو بود                  گویا تنش به زخم تبر خو گرفته بود

دستی به دستگیره ی دروازه ی بهشت          دستی دگر بر آتش پهلو گرفته بود

برخاست تا رسد به بهاری که رفته بود            آهوی عشق ، بوی پرستو گرفته بود

آن شب چگونه مرگ به بانو جواز داد؟             او که همیشه اذن ز بانو گرفته بود

از کوچه های شهر صدایی نشد بلند              نعش مدینه در تبِ شب ، بو گرفته بود

پشت زمین شکست ، خدا گریه اش گرفت     وقتی علی دو دست به زانو گرفته بود