آهوی عشق
به ساحل شکافته ، پهلو گرفته بود ماهی که از ادامه ی شب ، رو گرفته بود
آرامشی عجیب در اندام سرو بود گویا تنش به زخم تبر خو گرفته بود
دستی به دستگیره ی دروازه ی بهشت دستی دگر بر آتش پهلو گرفته بود
برخاست تا رسد به بهاری که رفته بود آهوی عشق ، بوی پرستو گرفته بود
آن شب چگونه مرگ به بانو جواز داد؟ او که همیشه اذن ز بانو گرفته بود
از کوچه های شهر صدایی نشد بلند نعش مدینه در تبِ شب ، بو گرفته بود
پشت زمین شکست ، خدا گریه اش گرفت وقتی علی دو دست به زانو گرفته بود
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۱ ساعت 23:30 توسط امیر گل پور
|