جمال آفتاب ؛ ج‏1 ؛ ص28

عزم ديدار تو دارد، جانِ بر لب آمده‏

باز گردد، يا برآيد؟ چيست فرمان شما؟

 

كى دهد دست اين غرض يارب! كه همدستان شوند

خاطر مجموع ما، زلفِ پريشان شما

 

كس به دور نرگست، طَرْفى نبست از عافيت‏

بِهْ كه نفروشند مستورى، به مستان شما

 

دل خرابى مى كند، دلدار را آگه كنيد

زينهاراى دوستان! جانِ من و جان شما

 

بختْ خوابِ آلود ما، بيدار خواهد شدمگر

زآنكه زد بر ديده، آب از روى رخشان شما

 

با صبا همراه بفرست، از رُخَت گلدسته‏اى‏

بو كه بويى بشنويم، از خاك بُستان شما

 

دوردار از خاك وخون، دامن چو برمابگذرى‏

كاندرين ره، كُشته بسيارند قربانِ شما

 

اى صبا! با ساكنان شهر يزد از ما بگوى‏

كاى سَرِ حقِ ناشناسان گوى ميدان شما!

 

گرچه دوريم از بساطقرب، همّت دور نيست‏

بنده شاهِ شماييم و ثناخوانِ شما

 

عمرتان بادا مدام، اى ساقيان بزم جم!

گرچه جام ما نشد پُر مِىْ به دوران شما

 

اى شهنشاه بلند اختر! خدا را همّتى‏

تا ببوسم همچو گردون، خاكِ ايوان شما

 

مى‏كند حافظ دعايى، بشنو و آمين بگوى:

روزى ما باد، لعلِ شكّر افشان شما!

 

جمال آفتاب، ج‏1، ص: 29

تمام اين غزل حكايت مى كند، كه خواجه آن را در ايّامى سروده كه هنوز درى از مشاهدات حضرت دوست به رويش گشوده نگشته و به انتظار آن ديدار عمر بسر مى‏برده، و منظورش از لفظ «شما» (به صيغه جمع) محبوب مى باشد. اينگونه استعمال در عرب و عجم مشهور مى باشد. مى‏گويد:

اى فروغِ حُسنِ ماه از روىِ رخشان شما!

آبروىِ خوبى از چاهِ زنخدان شما!

 

محبوبا! نور و حسن ماه كه يكى از مظاهر و نمونه و پرتوى از تجلّيات جمالى توست و همچنين خوبيهايى كه در همه مظاهرت آشكارند، حكايت از حسن و زيبايى تو مى كنند و عاشقانت را از عالم مُلكشان به ملكوتشان دعوت مى نمايند؛ كه‏ «وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ، إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ، وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ.»[1]: (و هيچ چيز نيست جز آنكه گنجينه‏هاى آن نزد ماست، و ما جز به اندازه معيّن و مشخّص آنرا فرو نمى فرستيم.) و نيز: «قُلْ: مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ، وَ هُوَ يُجِيرُ وَ لا يُجارُ عَلَيْهِ»[2]: (بگو: كيست كه ملكوت و باطن هر چيزى به دست اوست و پناه مى دهد و بر او پناه داده نمى شود؟- همچنين:

«فَسُبْحانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ، وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ!»[3]: (پس پاك و منزّه است خدايى كه ملكوت و باطن هر چيزى تنها به دست اوست، و تنها به سوى او بازگشت مى كنيد!).

جمال آفتاب، ج‏1، ص: 30

لذا مى گويد: «آبروى خوبى از چاه ز نخدان شما». در جايى مى گويد:

اى بُردهْ نَرْدِ حُسن، ز خوبان روزگار!

قدّت به راستى، چو سَهى سَرْوِ جويبار

 

الحق، وجودِ نقش و نشانِ دهان تو

موهومْ نقطه اى است، نه پنهان نه آشكار[4]

 

و در جايى مى گويد:

به حُسن خُلق و وفا، كس به يار مانرسد

تو را در اين سخن، انكارِ كار ما نرسد

 

اگرچه حُسن فروشان به جلوه آمده‏اند

كسى به حسن و ملاحت، به يار مانرسد[5]

 

عزمِ ديدار تو دارد جانِ بر لب آمده‏

باز گردد يا برآيد؟ چيست فرمان شما؟

 

معشوقا! عمرى به عزم ديدارت قدم در طريق آشنايى با تو نهادم، از فرط شوق آن جانم به لب رسيد و ثمره اى جز محروميّت بر نگرفتم. با اين همه، اختيار با شماست، خواهى جان مرا به قرب خود بپذير، يا باز گردان. «بازگردد يا برآيد؟

چيست فرمان شما؟» بخواهد بگويد: «إلهى! كَيْفَ أخيبُ وَأنْتَ أمَلى؟! أمْ كَيْفَ اهانُ وَعَلَيْكَ [أنْتَ‏] مُتَّكَلى؟! إلهى! كَيْفَ أسْتَعِزُّ وَفِى الذّلَّةِ أرْكَزْتَنى؟! أمْ كَيْفَ لا أسْتَعِزُّ وَإلَيْكَ نَسَبْتَنى؟!»[6]: (معبودا! چگونه محروم و نوميد شوم و حال آنكه تنها آرزويم تويى؛ يا چگونه خوار شوم در صورتى كه تنها تكيه گاهم تويى؟! بارالها! چگونه خود را عزيز و گرامى بشمارم در حالى كه تو خود مرا در ميان ذلّت و خوارى نشانده‏اى؟! يا چگونه خود را عزيز ندانم در صورتى كه مرا به خود نسبت داده‏اى؟!- در جايى در تمناى آن ديدار مى گويد:

دلِ من در هواىِ روى فَرُّخ‏

بُوَد آشفته همچون موىِ فرّخ‏

 

جمال آفتاب، ج‏1، ص: 31

 

اگر ميل دل هركس به جايى است‏

بُوَد ميل دل من، سوىِ فرّخ‏[7]

 

و در جاى ديگر مى گويد:

هزار دشمنم ار مى كنند قصدِ هلاك‏

گَرَم تو دوستى از دشمنان ندارم باك‏

 

رود به خواب دو چشم از خيال تو؟ هيهات!

بود صبور دل اندر فراق تو؟ حاشاك![8]

 

كى دهد دست اين غرض يا رب! كه همدستان شوند

خاطرِ مجموع ما، زُلفِ پريشان شما؟

 

اى دوست! نمى‏دانم چه زمان به آرزوى خود نايل خواهم شد كه تو را با ديده وحدت در كثرت مشاهده نمايم و ديده دل بگشايم و به ملكوت مظاهرت آشنا گردم؟ كه: «إلهى! هذا ذُلّى ظاهِرٌ بَيْنَ يَدَيْكَ، وَهذا حالى لا يَخْفى‏ عَلَيْكَ، مِنْكَ أطْلُبُ الوُصُولَ إلَيْكَ، وَبِكَ أسْتَدِلُّ عَلَيْكَ؛ فَاهْدِنى بِنُورِكَ إلَيْكَ، وَأقِمْنى بِصِدْقِ العُبُودِيَّةِ بَيْنَ يَدَيْكَ.»[9]: (بار الها! اين ذلّت و خوارى من است كه در پيشگاهت آشكار است، و اين حال من است كه بر تو پوشيده نيست، از تو وصالت را خواستارم، و به تو بر تو راهنمايى مى جويم، پس با نورت مرا به خويش رهنمون شو، و با بندگى راستين در پيشگاهت بر پادار.- به گفته خواجه در جايى:

ز دستِ كوته خود زيرِ بارم‏

كه از بالا بلندانْ شرمسارم‏

 

مگر زنجيرْ مويى گيردم دست‏

وگرنه، سر به شيدايى برآرم‏

 

ز چشم من بپرس اوضاعِ گردون‏

كه شب تاروز اخترمى شمارم‏[10]

 

كس به دور نرگست طَرْفى نبست از عافيت‏

بِهْ كه نفروشند مستورى، به مستان شما

 

دلبرا! چشمان مست و جمال دل آرايت- دانسته و ندانسته- روزگار عافيت و.

جمال آفتاب، ج‏1، ص: 32

خوشى را نه تنها از من، كه از همگان ربوده و آنان را دلباخته خود ساخته. با اين حال، كجا مى توان در برابر جمال دل آرايت هشيارى را اختيار نمود و آرام نشست.

در واقع مى خواهد بگويد:

ز چشمت جان نشايد بُرد، كز هر سو همى بينم‏

كمين از گوشه اى كرده است و تير اندر كمان دارد

 

چه عُذر از بخت خود گويم، كه آن عيّارِشهرْآشوب‏

به تلخى كُشت حافظرا و شكّر در دهان دارد[11]

 

و مى خواهد با اين بيان تقاضاى ديدار محبوب را بنمايد و بگويد: «إلهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْ مُشتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ.»[12]: (معبودا! درهاى رحمتت را به روى اهل توحيدت مبند، و مشتاقان خود را از مشاهده ديدار نيكويت محجوب مگردان.)

دل خرابى مى كند، دلدار را آگه كنيد

زينهاراى دوستان! جان من و جان شما

 

در واقع مى خواهد بگويد: دوست، نه تنها آنچه داشتم و گمان مى كردم از من است را گرفت و وصالم حاصل نگشت، بلكه بيم آن دارم كه دل و عالم خيالى و خاكى‏ام را هم بستاند و باز ديدارم حاصل نگردد. بياييداى دوستان! قسم به جان شما! تا رمقى در من باقى است دلدار را آگاه سازيد كه بر سر كشته خويش آيد و از خاكش بردارد، تا شايد لحظه اى به ديدارش ديده گشايم. در جايى در تقاضاى اين معنى مى گويد:

روى بنما و مراگو كه دل از جان برگير

پيشِ شمع، آتشِ پروانه به جان گو درگير

 

جمال آفتاب، ج‏1، ص: 33

 

در لبِ تشنه من بين و مدار آب دريغ‏

بر سَرِ كُشته خويش آى و ز خاكش برگير

 

دوست گو يار شو و جمله جهان دشمن باش‏

بخت گو روى كن و روىِ زمين لشگر گير[13]

 

بختِ خواب آلود ما، بيدار خواهد شدمگر

زآنكه زد بر ديده آب از روىِ رَخشانِ شما

 

معشوقا! از اين جهت كه مى نگرم به عنايتهاى خود مرا مى نوازى و با نفحاتت از خمارى هجران بيدار مى نمايى، آن را به فال نيك گرفتم كه شايد زمان هجران و دوريم پايان يافته و لطيفه ربّانيّه و فطرت مستور به حجابهاى عالم طبيعتم، بيدار خواهد شد. به گفته خواجه در جايى:

چو بر شكست صبا، زلفِ عنبر افشانش‏

به هر شكسته كه پيوست، تازه شدجانش‏

 

كجاست همنفسى؟ تا كه شرح غُصّه دهم‏

كه دل، چه مى كشد از روزگارِ هجرانش‏

 

جمال كعبه مگر عذرِ رهروان خواهد

كه جان زنده دلان، سوخت دربيابانش‏[14]

 

با صبا همراه بفرست از رُخَت گلدسته‏اى‏

بو كه بويى بشنويم از خاكِ بُستان شما

 

محبوبا! همان گونه كه همراه با نفحات قدسى‏ات هر لحظه هديه ها براى عاشقانت مى فرستى، براى ما محرومان از ديدارت نيز دسته گلهايى از جمال و تجلّيات اسماء و صفاتى‏ات بفرست تا مشام جانمان از خاك كويت استشمام عطرى بنمايد. در جايى مى گويد:

در شب هجران، مرا پروانه وصلى فرست‏

ورنه از آهم، جهانى را بسوزانم چو شمع‏

 

جمال آفتاب، ج‏1، ص: 34

 

سر فرازم كن شبى از وصل خوداى ماه رُو!

تا منوّر گردد از ديدارت ايوانم چو شمع‏

 

همچو صبحم يك نفس باقى است بى‏ديدار تو

چهره بنما دلبرا! تا جان برافشانم چوشمع‏[15]

 

و ممكن است منظورش از صبا، ولى عصر- عجّل اللَّه تعالى فرجه- و يا استاد كاملش- كه در اثر ظرافت روحى همواره در محضر حضرت محبوب‏اند- باشد و بخواهد بگويد: محبوبا از اين طريق، ما را به جمال و كمال خود راهنما باش. در جايى مى گويد:

اى صبا! نكهتى از خاك دَرِ يار بيار

ببر اندوه دل و مژده دلدار بيار

 

نكته روحْ فزا از دهنِ يار بگوى‏

نافه خوش خبر از عالم اسرار بيار

 

تا معطّر كنم از لطفِ نسيم تو مشام‏

شمّه اى از نفحاتِ نَفَس يار بيار[16]

 

دوردار از خاك و خون دامن چو بر ما بگذرى‏

كاندرين رَهْ، كشته بسيارند قربانِ شما

 

اين بيت هم سخنى است عاشقانه به روش گفتار عشّاق مجازى، خواجه با اين بيان تقاضاى كشته شدن و فناى خود را نموده و مى گويد: خون ما بريز، امّا هنگام عبور از كنار كشتگان و قربانيان جمالت، دامن برچين تا آلوده به خونمان نگردد، و نگويند تو ما را كشته و به خاك افكنده‏اى، چون عاشقانت مشتاق قربانى شدن در راه تو هستند. در جايى مى گويد:

اى غايب از نظر! به خدا مى سپارمت‏

جانم بسوختىّ و به دل دوست دارمت‏

 

تا دامنِ كَفَن نكشم زيرِ پاى خاك‏

باور مكن كه دست ز دامن بدارمت‏

 

جمال آفتاب، ج‏1، ص: 35

 

خونم بريز و از غمِ هجرم خلاص كن‏

منّتْ پذيرِ غمزه خنجرْ گذارمت‏[17]

 

چهار بيت ديگر از جهت معنى چون ارتباطى به بيانات ديگر غزل نداشت از شرح آن خود دارى شد.

مى‏كند حافظ دعايى، بشنو و آمين بگوى‏

روزىِ ما باد لعلِ شكّر افشان شما!

 

الهى كه لعل شكّر افشان و حياتبخش محبوب همان گونه كه خواجه را به حياتِ ابدىِ‏ «فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً»[18]: (پس حتماً او را به زندگانى پاكيزه اى زنده مى كنيم.) زنده نموده، همه عاشقان و طالبان او را روزى گردد؛ كه‏ «الهى! ... وَألْحِقْنا بِالْعِبادِ [بِعبادِكَ‏] ... الَّذينَ صَفَّيْتَ لَهُمُ المَشارِبَ، وَبَلَّغْتَهُمُ الرَّغآئِبَ، وَأنْجَحْتَ لَهُمُ المَطالِبَ، وَقَضَيْتَ لَهُمْ مِنْ فَضْلِكَ المَآرِبَ، وَمَلأْتَ ضَمآئِرَهُمْ مِنْ حُبِّكَ، وَرَوَّيْتَهُمْ مِنْ صافى شِرْبِكَ؛ فَبِكَ إلى لَذيذِ مُناجاتِكَ وَصَلُوا، وَمِنْكَ أقْصى‏ مَقاصِدِهِمْ حَصَّلُوا.»[19]: (معبودا! ... و ما را به آن گروه از بندگانت ملحق نما، كه آبشخورها را براى آنان پاكيزه نموده، و به خواسته هايشان نايل گردانده، و درخواستهايشان را برآورده، و حاجتهايشان را روا ساخته، و دلهايشان را از عشق و محبّتت پُر نموده، و از شراب ناب و بى‏آلايش خود به ايشان نوشانيدى، تا اينكه به مناجات لذيذ و دلپسندت واصل گشته، و بالاترين خواسته هايشان را از تو حاصل نمودند.).



[1] ( 1)- حجر: 21.

[2] ( 2)- مؤمنون: 88.

[3] ( 3)- يس: 83.

[4] ( 1)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 290، ص 227.

[5] ( 2)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 139، ص 127.

[6] ( 3)- اقبال الاعمال، ص 350.

[7] ( 1)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 119، ص 115.

[8] ( 2)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 370، ص 277.

[9] ( 3)- اقبال الاعمال، ص 349.

[10] ( 4)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 419، ص 309.

[11] ( 1)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 138، ص 127.

[12] ( 2)- بحار الانوار، ج 94، ص 144.

[13] ( 1)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 296، ص 230.

[14] ( 2)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 335، ص 256.

[15] ( 1)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 361، ص 272.

[16] ( 2)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 292، ص 228.

[17] ( 1)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 49، ص 70.

[18] ( 2)- نحل: 97.

[19] ( 3)- بحار الانوار، ج 94، ص 147.