جمال آفتاب شرح غزل دوم
جمال آفتاب ؛ ج1 ؛ ص28
|
عزم ديدار تو دارد، جانِ بر لب آمده |
باز گردد، يا برآيد؟ چيست فرمان شما؟ | |
|
كى دهد دست اين غرض يارب! كه همدستان شوند |
خاطر مجموع ما، زلفِ پريشان شما | |
|
كس به دور نرگست، طَرْفى نبست از عافيت |
بِهْ كه نفروشند مستورى، به مستان شما | |
|
دل خرابى مى كند، دلدار را آگه كنيد |
زينهاراى دوستان! جانِ من و جان شما | |
|
بختْ خوابِ آلود ما، بيدار خواهد شدمگر |
زآنكه زد بر ديده، آب از روى رخشان شما | |
|
با صبا همراه بفرست، از رُخَت گلدستهاى |
بو كه بويى بشنويم، از خاك بُستان شما | |
|
دوردار از خاك وخون، دامن چو برمابگذرى |
كاندرين ره، كُشته بسيارند قربانِ شما | |
|
اى صبا! با ساكنان شهر يزد از ما بگوى |
كاى سَرِ حقِ ناشناسان گوى ميدان شما! | |
|
گرچه دوريم از بساطقرب، همّت دور نيست |
بنده شاهِ شماييم و ثناخوانِ شما | |
|
عمرتان بادا مدام، اى ساقيان بزم جم! |
گرچه جام ما نشد پُر مِىْ به دوران شما | |
|
اى شهنشاه بلند اختر! خدا را همّتى |
تا ببوسم همچو گردون، خاكِ ايوان شما | |
|
مىكند حافظ دعايى، بشنو و آمين بگوى: |
روزى ما باد، لعلِ شكّر افشان شما! | |
جمال آفتاب، ج1، ص: 29
تمام اين غزل حكايت مى كند، كه خواجه آن را در ايّامى سروده كه هنوز درى از مشاهدات حضرت دوست به رويش گشوده نگشته و به انتظار آن ديدار عمر بسر مىبرده، و منظورش از لفظ «شما» (به صيغه جمع) محبوب مى باشد. اينگونه استعمال در عرب و عجم مشهور مى باشد. مىگويد:
|
اى فروغِ حُسنِ ماه از روىِ رخشان شما! |
آبروىِ خوبى از چاهِ زنخدان شما! | |
محبوبا! نور و حسن ماه كه يكى از مظاهر و نمونه و پرتوى از تجلّيات جمالى توست و همچنين خوبيهايى كه در همه مظاهرت آشكارند، حكايت از حسن و زيبايى تو مى كنند و عاشقانت را از عالم مُلكشان به ملكوتشان دعوت مى نمايند؛ كه «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ، إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ، وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ.»[1]: (و هيچ چيز نيست جز آنكه گنجينههاى آن نزد ماست، و ما جز به اندازه معيّن و مشخّص آنرا فرو نمى فرستيم.) و نيز: «قُلْ: مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ، وَ هُوَ يُجِيرُ وَ لا يُجارُ عَلَيْهِ»[2]: (بگو: كيست كه ملكوت و باطن هر چيزى به دست اوست و پناه مى دهد و بر او پناه داده نمى شود؟- همچنين:
«فَسُبْحانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ، وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ!»[3]: (پس پاك و منزّه است خدايى كه ملكوت و باطن هر چيزى تنها به دست اوست، و تنها به سوى او بازگشت مى كنيد!).
جمال آفتاب، ج1، ص: 30
لذا مى گويد: «آبروى خوبى از چاه ز نخدان شما». در جايى مى گويد:
|
اى بُردهْ نَرْدِ حُسن، ز خوبان روزگار! |
قدّت به راستى، چو سَهى سَرْوِ جويبار | |
|
الحق، وجودِ نقش و نشانِ دهان تو |
موهومْ نقطه اى است، نه پنهان نه آشكار[4] | |
و در جايى مى گويد:
|
به حُسن خُلق و وفا، كس به يار مانرسد |
تو را در اين سخن، انكارِ كار ما نرسد | |
|
اگرچه حُسن فروشان به جلوه آمدهاند |
كسى به حسن و ملاحت، به يار مانرسد[5] | |
|
عزمِ ديدار تو دارد جانِ بر لب آمده |
باز گردد يا برآيد؟ چيست فرمان شما؟ | |
معشوقا! عمرى به عزم ديدارت قدم در طريق آشنايى با تو نهادم، از فرط شوق آن جانم به لب رسيد و ثمره اى جز محروميّت بر نگرفتم. با اين همه، اختيار با شماست، خواهى جان مرا به قرب خود بپذير، يا باز گردان. «بازگردد يا برآيد؟
چيست فرمان شما؟» بخواهد بگويد: «إلهى! كَيْفَ أخيبُ وَأنْتَ أمَلى؟! أمْ كَيْفَ اهانُ وَعَلَيْكَ [أنْتَ] مُتَّكَلى؟! إلهى! كَيْفَ أسْتَعِزُّ وَفِى الذّلَّةِ أرْكَزْتَنى؟! أمْ كَيْفَ لا أسْتَعِزُّ وَإلَيْكَ نَسَبْتَنى؟!»[6]: (معبودا! چگونه محروم و نوميد شوم و حال آنكه تنها آرزويم تويى؛ يا چگونه خوار شوم در صورتى كه تنها تكيه گاهم تويى؟! بارالها! چگونه خود را عزيز و گرامى بشمارم در حالى كه تو خود مرا در ميان ذلّت و خوارى نشاندهاى؟! يا چگونه خود را عزيز ندانم در صورتى كه مرا به خود نسبت دادهاى؟!- در جايى در تمناى آن ديدار مى گويد:
|
دلِ من در هواىِ روى فَرُّخ |
بُوَد آشفته همچون موىِ فرّخ | |
جمال آفتاب، ج1، ص: 31
|
اگر ميل دل هركس به جايى است |
بُوَد ميل دل من، سوىِ فرّخ[7] | |
و در جاى ديگر مى گويد:
|
هزار دشمنم ار مى كنند قصدِ هلاك |
گَرَم تو دوستى از دشمنان ندارم باك | |
|
رود به خواب دو چشم از خيال تو؟ هيهات! |
بود صبور دل اندر فراق تو؟ حاشاك![8] | |
|
كى دهد دست اين غرض يا رب! كه همدستان شوند |
خاطرِ مجموع ما، زُلفِ پريشان شما؟ | |
اى دوست! نمىدانم چه زمان به آرزوى خود نايل خواهم شد كه تو را با ديده وحدت در كثرت مشاهده نمايم و ديده دل بگشايم و به ملكوت مظاهرت آشنا گردم؟ كه: «إلهى! هذا ذُلّى ظاهِرٌ بَيْنَ يَدَيْكَ، وَهذا حالى لا يَخْفى عَلَيْكَ، مِنْكَ أطْلُبُ الوُصُولَ إلَيْكَ، وَبِكَ أسْتَدِلُّ عَلَيْكَ؛ فَاهْدِنى بِنُورِكَ إلَيْكَ، وَأقِمْنى بِصِدْقِ العُبُودِيَّةِ بَيْنَ يَدَيْكَ.»[9]: (بار الها! اين ذلّت و خوارى من است كه در پيشگاهت آشكار است، و اين حال من است كه بر تو پوشيده نيست، از تو وصالت را خواستارم، و به تو بر تو راهنمايى مى جويم، پس با نورت مرا به خويش رهنمون شو، و با بندگى راستين در پيشگاهت بر پادار.- به گفته خواجه در جايى:
|
ز دستِ كوته خود زيرِ بارم |
كه از بالا بلندانْ شرمسارم | |
|
مگر زنجيرْ مويى گيردم دست |
وگرنه، سر به شيدايى برآرم | |
|
ز چشم من بپرس اوضاعِ گردون |
كه شب تاروز اخترمى شمارم[10] | |
|
كس به دور نرگست طَرْفى نبست از عافيت |
بِهْ كه نفروشند مستورى، به مستان شما | |
دلبرا! چشمان مست و جمال دل آرايت- دانسته و ندانسته- روزگار عافيت و.
جمال آفتاب، ج1، ص: 32
خوشى را نه تنها از من، كه از همگان ربوده و آنان را دلباخته خود ساخته. با اين حال، كجا مى توان در برابر جمال دل آرايت هشيارى را اختيار نمود و آرام نشست.
در واقع مى خواهد بگويد:
|
ز چشمت جان نشايد بُرد، كز هر سو همى بينم |
كمين از گوشه اى كرده است و تير اندر كمان دارد | |
|
چه عُذر از بخت خود گويم، كه آن عيّارِشهرْآشوب |
به تلخى كُشت حافظرا و شكّر در دهان دارد[11] | |
و مى خواهد با اين بيان تقاضاى ديدار محبوب را بنمايد و بگويد: «إلهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْ مُشتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ.»[12]: (معبودا! درهاى رحمتت را به روى اهل توحيدت مبند، و مشتاقان خود را از مشاهده ديدار نيكويت محجوب مگردان.)
|
دل خرابى مى كند، دلدار را آگه كنيد |
زينهاراى دوستان! جان من و جان شما | |
در واقع مى خواهد بگويد: دوست، نه تنها آنچه داشتم و گمان مى كردم از من است را گرفت و وصالم حاصل نگشت، بلكه بيم آن دارم كه دل و عالم خيالى و خاكىام را هم بستاند و باز ديدارم حاصل نگردد. بياييداى دوستان! قسم به جان شما! تا رمقى در من باقى است دلدار را آگاه سازيد كه بر سر كشته خويش آيد و از خاكش بردارد، تا شايد لحظه اى به ديدارش ديده گشايم. در جايى در تقاضاى اين معنى مى گويد:
|
روى بنما و مراگو كه دل از جان برگير |
پيشِ شمع، آتشِ پروانه به جان گو درگير | |
جمال آفتاب، ج1، ص: 33
|
در لبِ تشنه من بين و مدار آب دريغ |
بر سَرِ كُشته خويش آى و ز خاكش برگير | |
|
دوست گو يار شو و جمله جهان دشمن باش |
بخت گو روى كن و روىِ زمين لشگر گير[13] | |
|
بختِ خواب آلود ما، بيدار خواهد شدمگر |
زآنكه زد بر ديده آب از روىِ رَخشانِ شما | |
معشوقا! از اين جهت كه مى نگرم به عنايتهاى خود مرا مى نوازى و با نفحاتت از خمارى هجران بيدار مى نمايى، آن را به فال نيك گرفتم كه شايد زمان هجران و دوريم پايان يافته و لطيفه ربّانيّه و فطرت مستور به حجابهاى عالم طبيعتم، بيدار خواهد شد. به گفته خواجه در جايى:
|
چو بر شكست صبا، زلفِ عنبر افشانش |
به هر شكسته كه پيوست، تازه شدجانش | |
|
كجاست همنفسى؟ تا كه شرح غُصّه دهم |
كه دل، چه مى كشد از روزگارِ هجرانش | |
|
جمال كعبه مگر عذرِ رهروان خواهد |
كه جان زنده دلان، سوخت دربيابانش[14] | |
|
با صبا همراه بفرست از رُخَت گلدستهاى |
بو كه بويى بشنويم از خاكِ بُستان شما | |
محبوبا! همان گونه كه همراه با نفحات قدسىات هر لحظه هديه ها براى عاشقانت مى فرستى، براى ما محرومان از ديدارت نيز دسته گلهايى از جمال و تجلّيات اسماء و صفاتىات بفرست تا مشام جانمان از خاك كويت استشمام عطرى بنمايد. در جايى مى گويد:
|
در شب هجران، مرا پروانه وصلى فرست |
ورنه از آهم، جهانى را بسوزانم چو شمع | |
جمال آفتاب، ج1، ص: 34
|
سر فرازم كن شبى از وصل خوداى ماه رُو! |
تا منوّر گردد از ديدارت ايوانم چو شمع | |
|
همچو صبحم يك نفس باقى است بىديدار تو |
چهره بنما دلبرا! تا جان برافشانم چوشمع[15] | |
و ممكن است منظورش از صبا، ولى عصر- عجّل اللَّه تعالى فرجه- و يا استاد كاملش- كه در اثر ظرافت روحى همواره در محضر حضرت محبوباند- باشد و بخواهد بگويد: محبوبا از اين طريق، ما را به جمال و كمال خود راهنما باش. در جايى مى گويد:
|
اى صبا! نكهتى از خاك دَرِ يار بيار |
ببر اندوه دل و مژده دلدار بيار | |
|
نكته روحْ فزا از دهنِ يار بگوى |
نافه خوش خبر از عالم اسرار بيار | |
|
تا معطّر كنم از لطفِ نسيم تو مشام |
شمّه اى از نفحاتِ نَفَس يار بيار[16] | |
|
دوردار از خاك و خون دامن چو بر ما بگذرى |
كاندرين رَهْ، كشته بسيارند قربانِ شما | |
اين بيت هم سخنى است عاشقانه به روش گفتار عشّاق مجازى، خواجه با اين بيان تقاضاى كشته شدن و فناى خود را نموده و مى گويد: خون ما بريز، امّا هنگام عبور از كنار كشتگان و قربانيان جمالت، دامن برچين تا آلوده به خونمان نگردد، و نگويند تو ما را كشته و به خاك افكندهاى، چون عاشقانت مشتاق قربانى شدن در راه تو هستند. در جايى مى گويد:
|
اى غايب از نظر! به خدا مى سپارمت |
جانم بسوختىّ و به دل دوست دارمت | |
|
تا دامنِ كَفَن نكشم زيرِ پاى خاك |
باور مكن كه دست ز دامن بدارمت | |
جمال آفتاب، ج1، ص: 35
|
خونم بريز و از غمِ هجرم خلاص كن |
منّتْ پذيرِ غمزه خنجرْ گذارمت[17] | |
چهار بيت ديگر از جهت معنى چون ارتباطى به بيانات ديگر غزل نداشت از شرح آن خود دارى شد.
|
مىكند حافظ دعايى، بشنو و آمين بگوى |
روزىِ ما باد لعلِ شكّر افشان شما! | |
الهى كه لعل شكّر افشان و حياتبخش محبوب همان گونه كه خواجه را به حياتِ ابدىِ «فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً»[18]: (پس حتماً او را به زندگانى پاكيزه اى زنده مى كنيم.) زنده نموده، همه عاشقان و طالبان او را روزى گردد؛ كه «الهى! ... وَألْحِقْنا بِالْعِبادِ [بِعبادِكَ] ... الَّذينَ صَفَّيْتَ لَهُمُ المَشارِبَ، وَبَلَّغْتَهُمُ الرَّغآئِبَ، وَأنْجَحْتَ لَهُمُ المَطالِبَ، وَقَضَيْتَ لَهُمْ مِنْ فَضْلِكَ المَآرِبَ، وَمَلأْتَ ضَمآئِرَهُمْ مِنْ حُبِّكَ، وَرَوَّيْتَهُمْ مِنْ صافى شِرْبِكَ؛ فَبِكَ إلى لَذيذِ مُناجاتِكَ وَصَلُوا، وَمِنْكَ أقْصى مَقاصِدِهِمْ حَصَّلُوا.»[19]: (معبودا! ... و ما را به آن گروه از بندگانت ملحق نما، كه آبشخورها را براى آنان پاكيزه نموده، و به خواسته هايشان نايل گردانده، و درخواستهايشان را برآورده، و حاجتهايشان را روا ساخته، و دلهايشان را از عشق و محبّتت پُر نموده، و از شراب ناب و بىآلايش خود به ايشان نوشانيدى، تا اينكه به مناجات لذيذ و دلپسندت واصل گشته، و بالاترين خواسته هايشان را از تو حاصل نمودند.).
[1] ( 1)- حجر: 21.
[2] ( 2)- مؤمنون: 88.
[3] ( 3)- يس: 83.
[4] ( 1)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 290، ص 227.
[5] ( 2)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 139، ص 127.
[6] ( 3)- اقبال الاعمال، ص 350.
[7] ( 1)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 119، ص 115.
[8] ( 2)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 370، ص 277.
[9] ( 3)- اقبال الاعمال، ص 349.
[10] ( 4)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 419، ص 309.
[11] ( 1)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 138، ص 127.
[12] ( 2)- بحار الانوار، ج 94، ص 144.
[13] ( 1)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 296، ص 230.
[14] ( 2)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 335، ص 256.
[15] ( 1)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 361، ص 272.
[16] ( 2)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 292، ص 228.
[17] ( 1)- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 49، ص 70.
[18] ( 2)- نحل: 97.
[19] ( 3)- بحار الانوار، ج 94، ص 147.