من آمدم که رفع گرفتاريم کني
بيمار مي شوم که پرستاري ام کني
خود را زمين زدم که هواداريم کني
گوشم پر از نصيحت و حرف است اي رفيق
من آمدم که رفع گرفتاريم کني
گفتي تو سنگدل شده اي خب شدم ولي
نزد تو آمدم که قلم کاريم کني
رودست خوردم از همه حتي زدست خويش
کي خواستم که کاسب بازاريم کني ؟
دعواي ما به قوت خود باقي است و باز
من بر همان سرم که سحر ياري ام کني
+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر ۱۳۹۲ ساعت 19:56 توسط امیر گل پور
|