انگار آتشيست در آواي هر گلو
وقتي كه باز ميشكند بغض در گلو


قصه شروع ميشود از چند واژه خون
يك طفل شيرخواره و تير سه پر... گلو


خندان نشست بر سر زانوش حرمله
وقتي كه ديد بي زره و بي سپر گلو


داغي در اين معامله تقسيم شد ولي
سهم پدر جگر شد و سهم پسر گلو

پيشي گرفت از لب بابا سه شعبه اي
در عرصه ي مسابقه ي بوسه بر گلو


آن تير نا نجيب رسيد و بريد و رفت
بر روي دست معجزه... شق القمر... گلو


بالا گرفت جام پر از خون دست را
برخواست بانگ هلهله از ناي هر گلو


قصه تمام نيست... شغالان بي حيا
فكر غنيمتند خدايا مگر گلو...؟


در پشت خيمه ها به زمين نيزه ميزنند
طاقت نمانده است ولي نيزه در گلو...


قصه به "سر" رسيد ولي رفت روي ني
چشمان مادري شده خيره بسوي ني

علیرضا حیدری