آقا تو را گم کرده ام
ای ساربان آهسته ران کارام جان گم کرده ام
آخر شده ماهم روان من میزبان گم کرده ام
در میکده بودم ولی بیرون شدم از غافلی
ای وای از این بی حاصلی عمر جوان گم کرده ام
پایان رسد شام سیه آید حبیب من زره
اما خدا حالم ببین من یار را گم کرده ام
ای وای از این غوغای دل از دلبرم هستم خجل
وقت سحر ماندم به گِل من کاروان گم کرده ام
نعمت فراوان داده ای منت به سر بنهاده ای
اما ببین نامردمیم صاحب زمان گم کرده ایم
من عبد کوی عشقم ولی من شاه را گم کرده ام، آقا تو را گم کرده ام