عمربن جناده‌ي انصاري (نوجوان سيزده ساله كربلا)

 

هركس رجزي مي‌خواند و خودش را معرفي مي‌كرد،

 اين رسم عرب بود.

 نسبت‌ها آنقدر نابرابر بود كه بايد

 تك‌تك ميدان مي‌رفتند.

آمد از امامش اجازه ميدان بگيرد

اجازه نداد؛

فرمود: "شايد مادرش راضي نباشد."

آخر پدرش در حمله‌ي اول شهيد شده بود.

ـ گفت: مولاي من، مادرم خودش فرمان داده به ميدان بروم!

اجازه داد: عمرو به ميدان رفت. رجز مي‌خواند،

اما متفاوت

مي‌گفت:

اميري حسين و نعم الامير.

 

عالم فروتن ...

 

  گويند که زماني در شهري دو عالم مي زيستند. روزي يکي از دو عالم که بسيار پرمدعا بود؟  کاسه گندمي بدست گرفت و بر جمعي وارد شد و گفت :

اين کاسه گندم من هستم! ( از نظر علم و ... ) و سپس دانه گندمي از آن برداشت و گفت :

و اين دانه گندم هم فلان عالم است!

و شروع کرد به تعريف از خود.

خبر به گوش آن عالم فرزانه رسيد. فرمود به او بگوئيد :

 آن يک دانه گندم هم خودش است؟

 من هيچ نيستم...