زنم دست تأسف روی دستم

که رفت سرمایه ی هستی ز دستم

جوانی را ز کف دادم شدم پیر

ز بار معصیت ، گشتم زمین گیر

خداوندا تو آگاهی ز حالم

که از شرمندگی این سان بنالم

به دست خود ، سیه پرونده دارم

سرخجلت به زیر افکنده دارم

سر خوان تو یک عمری نشستم

نمک خوردم نمکدان را شکستم


نــوای عــرش