آرزوی وصال
آید آن روز که خاک سر کویش باشم ترک جان کرده و آشفته رویش باشیم
ساغر روح فزا از کف لطفش گیرم غافل از هر دو جهان، بسته مویش باشم
سر نهم بر قدمش ، بوسه زنان تا دم مرگ مست تا صبح قیامت ز سبویش باشم
همچو پروانه بسوزم برِ شمعش همه عمر محو چون می زده در روی نکویش باشم
رسد آن روز که د رمحمل رندان ، سرمست راز دار همه اسرار مگویش باشم
یوسفم گر نزند بر سر بالینم سر همچو یعقوب دل آشفته بویش باشم
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۱ ساعت 0:56 توسط امیر گل پور
|